شعری ذر مورد خواف از مولوی رحیمی
«آن شکوه رفته باز آید به دامان غم مخور»
آن شکوه رفته باز آید به دامان غم مخور * بوستان خواف باز آید به جولان غم مخور
حافظ ابرو باز می آید به میدان غم مخور * مجد خوافی باز می آید به بستان غم مخور
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
***
دوستان خواف ما محفوظ بادا از جبن * دشمنان خواف ما نابود باد از بیخ و بن
علم عالم نیست کلش ای جوان علم لدن*گربکوشی میشوی هر آنچه خواهی بی سخن
این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن
و ین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
***
گر بهار خواف پانصد سال زین صحرا نرفت *دور زین الدین خوافی و فصیح ما نرفت
دور پیر احمد غیاث الدین دین دانا نرفت * دور فرهنگ وادب از خواف و خرگردا نرفت
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
***
گر بکوشی از پی علم وادب بهر وطن * می توانی باز برگردی به آن عهد کهن
گر که وحدت باشد وایمان وامید ومحن * می توانی نغمه خوانی باز بر طرف زمن
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل بر سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
***
هان بیا تا عشق ورزیم وامید ار کار غیب * خواف خود را ما برون آریم از ادوار غیب
وقت را ضایع مکن با یاس وترس از خار غیب * می رسد گلها فراوان از گل و گلزار غیب
هان مشو نومید چون واقف نه ای زاسرار غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
***
گربرای خواف میسوزی ومیسازی به غم * گرمهالک بیش درراه است ومیگردی دژم
گر گلی پر پر شدی از دست هر جور ستم * گر که معشوقت ندادی باز هم دست کرم
در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم
سر زنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
***
گر ز باغ خواف گل پرپر شود ، بلبل رود * گر که پانصد ساله فرزندش پریشانی برد
گر که از دست اجانب مدتی سیلی خورد * باز باید رونقش تا بصره ثانی شود
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
***
گربسی خدمت نمودی بهرخوافت ای نجیب[1] *یا چوعیسی ازبرایش خواستی شدبر صلیب
یاندیدی گل به بستان گریه کردی عندلیب * غم مخور ازهرچه دیدی و ندیدی ای غریب
حال ما در در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
***
گرچه با باد خزان گلها از این بستان پرید * بلبلان بوستان در کوه و در صحرا خزید
دشمنانش بعدازان آتش به سامانش کشید * هرگلی هم سرکشیدی خار دامانش درید
گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد نا پدید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
***
ای رحیمی با تمام مشکلات این دیار * تا زند عثمان نوای ای نوایی غم مدار
خوافیا از بیم موج باد و طوفان و دمار * تا بود بانگ اذانت ، برقراری برقرار
حافظا در کنج فقر وخلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور
****
[1] - در ضمن نام شاعر محمدعیسی و نام پدرش نجیب است.
آن شکوه رفته باز آید به دامان غم مخور * بوستان خواف باز آید به جولان غم مخور
حافظ ابرو باز می آید به میدان غم مخور * مجد خوافی باز می آید به بستان غم مخور
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
***
دوستان خواف ما محفوظ بادا از جبن * دشمنان خواف ما نابود باد از بیخ و بن
علم عالم نیست کلش ای جوان علم لدن*گربکوشی میشوی هر آنچه خواهی بی سخن
این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن
و ین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
***
گر بهار خواف پانصد سال زین صحرا نرفت *دور زین الدین خوافی و فصیح ما نرفت
دور پیر احمد غیاث الدین دین دانا نرفت * دور فرهنگ وادب از خواف و خرگردا نرفت
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
***
گر بکوشی از پی علم وادب بهر وطن * می توانی باز برگردی به آن عهد کهن
گر که وحدت باشد وایمان وامید ومحن * می توانی نغمه خوانی باز بر طرف زمن
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل بر سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
***
هان بیا تا عشق ورزیم وامید ار کار غیب * خواف خود را ما برون آریم از ادوار غیب
وقت را ضایع مکن با یاس وترس از خار غیب * می رسد گلها فراوان از گل و گلزار غیب
هان مشو نومید چون واقف نه ای زاسرار غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
***
گربرای خواف میسوزی ومیسازی به غم * گرمهالک بیش درراه است ومیگردی دژم
گر گلی پر پر شدی از دست هر جور ستم * گر که معشوقت ندادی باز هم دست کرم
در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم
سر زنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
***
گر ز باغ خواف گل پرپر شود ، بلبل رود * گر که پانصد ساله فرزندش پریشانی برد
گر که از دست اجانب مدتی سیلی خورد * باز باید رونقش تا بصره ثانی شود
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
***
گربسی خدمت نمودی بهرخوافت ای نجیب[1] *یا چوعیسی ازبرایش خواستی شدبر صلیب
یاندیدی گل به بستان گریه کردی عندلیب * غم مخور ازهرچه دیدی و ندیدی ای غریب
حال ما در در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
***
گرچه با باد خزان گلها از این بستان پرید * بلبلان بوستان در کوه و در صحرا خزید
دشمنانش بعدازان آتش به سامانش کشید * هرگلی هم سرکشیدی خار دامانش درید
گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد نا پدید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
***
ای رحیمی با تمام مشکلات این دیار * تا زند عثمان نوای ای نوایی غم مدار
خوافیا از بیم موج باد و طوفان و دمار * تا بود بانگ اذانت ، برقراری برقرار
حافظا در کنج فقر وخلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور
****
[1] - در ضمن نام شاعر محمدعیسی و نام پدرش نجیب است.