«آن شکوه رفته باز آید به دامان غم مخور»

آن شکوه رفته باز آید به دامان غم مخور * بوستان خواف باز آید به جولان غم مخور

حافظ ابرو باز می آید به میدان غم مخور * مجد خوافی باز می آید به بستان غم مخور

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

***

دوستان خواف ما محفوظ بادا از جبن * دشمنان خواف ما نابود باد از بیخ و بن

علم عالم نیست کلش ای جوان علم لدن*گربکوشی میشوی هر آنچه خواهی بی سخن

این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن

و ین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

***

گر بهار خواف پانصد سال زین صحرا نرفت *دور زین الدین خوافی و فصیح ما نرفت

دور پیر احمد غیاث الدین دین دانا نرفت * دور فرهنگ وادب از خواف و خرگردا نرفت

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

***

گر بکوشی از پی علم وادب بهر وطن * می توانی باز برگردی به آن عهد کهن

گر که وحدت باشد وایمان وامید ومحن * می توانی نغمه خوانی باز بر طرف زمن

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل بر سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

***

هان بیا تا عشق ورزیم وامید ار کار غیب * خواف خود را ما برون آریم از ادوار غیب

وقت را ضایع مکن با یاس وترس از خار غیب * می رسد گلها فراوان از گل و گلزار غیب

هان مشو نومید چون واقف نه ای زاسرار غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

***

گربرای خواف میسوزی ومیسازی به غم * گرمهالک بیش درراه است ومیگردی دژم

گر گلی پر پر شدی از دست هر جور ستم * گر که معشوقت ندادی باز هم دست کرم

در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

***

گر ز باغ خواف گل پرپر شود ، بلبل رود * گر که پانصد ساله فرزندش پریشانی برد

گر که از دست اجانب مدتی سیلی خورد * باز باید رونقش تا بصره ثانی شود

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

***

گربسی خدمت نمودی بهرخوافت ای نجیب[1] *یا چوعیسی ازبرایش خواستی شدبر صلیب

یاندیدی گل به بستان گریه کردی عندلیب * غم مخور ازهرچه دیدی و ندیدی ای غریب

حال ما در در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

***

گرچه با باد خزان گلها از این بستان پرید * بلبلان بوستان در کوه و در صحرا خزید

دشمنانش بعدازان آتش به سامانش کشید * هرگلی هم سرکشیدی خار دامانش درید

گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد نا پدید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

***

ای رحیمی با تمام مشکلات این دیار * تا زند عثمان نوای ای نوایی غم مدار

خوافیا از بیم موج باد و طوفان و دمار * تا بود بانگ اذانت ، برقراری برقرار

حافظا در کنج فقر وخلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور

****

[1] - در ضمن نام شاعر محمدعیسی و نام پدرش نجیب است.

آن شکوه رفته باز آید به دامان غم مخور * بوستان خواف باز آید به جولان غم مخور

حافظ ابرو باز می آید به میدان غم مخور * مجد خوافی باز می آید به بستان غم مخور

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

***

دوستان خواف ما محفوظ بادا از جبن * دشمنان خواف ما نابود باد از بیخ و بن

علم عالم نیست کلش ای جوان علم لدن*گربکوشی میشوی هر آنچه خواهی بی سخن

این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن

و ین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

***

گر بهار خواف پانصد سال زین صحرا نرفت *دور زین الدین خوافی و فصیح ما نرفت

دور پیر احمد غیاث الدین دین دانا نرفت * دور فرهنگ وادب از خواف و خرگردا نرفت

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

***

گر بکوشی از پی علم وادب بهر وطن * می توانی باز برگردی به آن عهد کهن

گر که وحدت باشد وایمان وامید ومحن * می توانی نغمه خوانی باز بر طرف زمن

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل بر سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

***

هان بیا تا عشق ورزیم وامید ار کار غیب * خواف خود را ما برون آریم از ادوار غیب

وقت را ضایع مکن با یاس وترس از خار غیب * می رسد گلها فراوان از گل و گلزار غیب

هان مشو نومید چون واقف نه ای زاسرار غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

***

گربرای خواف میسوزی ومیسازی به غم * گرمهالک بیش درراه است ومیگردی دژم

گر گلی پر پر شدی از دست هر جور ستم * گر که معشوقت ندادی باز هم دست کرم

در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

***

گر ز باغ خواف گل پرپر شود ، بلبل رود * گر که پانصد ساله فرزندش پریشانی برد

گر که از دست اجانب مدتی سیلی خورد * باز باید رونقش تا بصره ثانی شود

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

***

گربسی خدمت نمودی بهرخوافت ای نجیب[1] *یا چوعیسی ازبرایش خواستی شدبر صلیب

یاندیدی گل به بستان گریه کردی عندلیب * غم مخور ازهرچه دیدی و ندیدی ای غریب

حال ما در در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

***

گرچه با باد خزان گلها از این بستان پرید * بلبلان بوستان در کوه و در صحرا خزید

دشمنانش بعدازان آتش به سامانش کشید * هرگلی هم سرکشیدی خار دامانش درید

گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد نا پدید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

***

ای رحیمی با تمام مشکلات این دیار * تا زند عثمان نوای ای نوایی غم مدار

خوافیا از بیم موج باد و طوفان و دمار * تا بود بانگ اذانت ، برقراری برقرار

حافظا در کنج فقر وخلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور

****

[1] - در ضمن نام شاعر محمدعیسی و نام پدرش نجیب است.