زندگی در جریا ن هست با همدلی
بعد از صرف افطار حدود ساعت یازده شب با موتورسیکلت داشتیم برمیگشتیم که موتور در روستای زید علیا چرغ عقبش پنجر شد و یواش حرکت کردیم نرسیده به روستای زید سفلی تیوپ خارج شد و متوجه نبودم پیاده حرکت میکردیم که دیدم یک دستگاه ماشین خاور نگهداشت و دنده عقب برگشت و سریع شلنگ پمپ بادش را اماده کرد که ما برسیم به او به چر خ عقب موتور که نگاه کردم گفتم از اینها گذشته و باید کلا عوض کنم
هنوز داشتیم صحبت می کردیم که یکی از مغازه داران و ساکنین محل خودش را به ما رساند گفت مشکلی پیش اومده گفتم موتور پنچر شده و باید یک جا بزارم گفت ببر من می برم داخل مغازه و فردا صبح بیا درستش کن
موتور را بردم دیدم داداشش می گه فردا بیا موتور را سالم ببر
راننده خاور نیز گفت بیا تا اسلام آباد برسونمتون از اونجا ماشین بهتر گیرتون میاد
و سوار ماشین شدیم ماراتا داخل اسلام ا باد آورد و در بین راه گفت که اصالتش خراسانی و سرخسی هست که در اینجا هستند و اکثر مردم این روستا اهل خراسان و سیستان و بلوچستان هستند و بعد گفت اگه فردا مشکل موتور حل نشد خونه ام اخر این مسیر هست هماهنگ کن تا کمک کنم و چر خش درست بشه
خدا حافظی کرد و رفت
منتظر ماشین بودیم شماره تاکسی تلفنی سمسکنده رو از مخابرات گرفتم
هنوز داشتم تماس می گرفتم که یک دستگاه پراید نگه داشت و گفت تا سورک میر م گاز بزنم
گفتم دست شما درد نکنه
و بهش گفتم فکر کردم مسیر شما به سمسکنده می خورد
گفت نه اما شمارا می رسانم
گفتم هزینه اش چقدره
گفت سرگردنه که نگرفتم
درسته شب هست و همه دنبال این طور مشتری ها
من هرچی دادی دستت درد نکنه و به اندازه قانونی اش رو بده
من هم که دیدم اینطوری هست و قصد کمک داشته
بهش گفتم مارو تو دور برگردان سمسکنده پیاده کن این بیست دقیقه رو پیاده روی میکنیم
و شما برگرد
و اون هم گفت دستت درد نکنه اگه باید بروم دور برگردان زغال چال
خدا حافظی کردیم و رفتیم
اما این یک واقعیت را نشان داد که هنوز دست همدلی و به فکر هم بودن زنده هست